ابلیس و فرعون

 

می گویند ابلیس زمانی نزد فرعون آمد در حالی که فرعون خوشه های انگور در دست داشت و می خورد ابلیس به او گفت:

هیچ کس می تواند که این خوشه انگور را به مرواریدی خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت: نه ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.فرعون با تعجب گفت:

آفرین بر تو که استاد ماهری هستی. ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟

/ 5 نظر / 10 بازدید
default

نمی دونم کی و کجا اما همین چند روز پیش این مطلبو تو یه وبلاگ دیگه هم خونده بودم بازم زیبا بود.

صادق

سلام رفیق قدیمی.از این که هنوز فراموشت نشدم خوشحالم و ممنون. داستان زیبا و تلویحی زیباتر بود برای اکنون سیاستمداران ما. جبر فقط برای اونهایی اتفاق میفته که به روح رودخانه اعتقاد و احترام ندارن.اون نوشته از من نیست.ولی به این نتیجه ایمان دارم. موفق باشید و مختار.

صادق

سلام...منم فهمیدم شیطون چی میگه...ها ها ها

محمد

خداوکیلی این داستان های قدیمی هم جالبه ها. سلام. حالی نمیپرسی!

صادق

سلام...دیگه موقع حرف زدنمونه...