سلطان خوبان
یه جایی برای من و بنیامین و یاسمن
۱۳٩٤/٧/٤ :: ٩:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

کوله باری از گذشته رو به دوش میکشی و یه جایی تو همون گذشته میخوایی راه رو جور دیگه ای ادامه بدی...انتخاب راه جدید.... ولی انقدر کوله بار گذشته سنگینه و قوی.... یه جایی می ایستی و فکر میکنی شاید نباید راه رو عوض میکردی... اصلا چه فایده ای داشت.... و گیر می افتی بین راهی که انتخاب کردی برای ادامه مسیر و گذشته که اومدی... 

۱۳٩٤/٦/٢۸ :: ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

آغا یه حس عجیب و غریب چند وقته که دامان منو گرفته و ول نمیکنه... این حس منو به مرز افسردگی هم برده.... تازگیا اگه فیلمی ببینم یا یکی در مورد کسی صحبت که رفتارهاش زیاد مثبت نیست و کم و بیش آدم منفی هست سریع همزاد پنداری بهم دست میده... و کلی شباهت بین خودم و کاراکتر منفی پیدا میکنم... حتی گاهی میخوام داد بزنم و بگم که منم عین کار اینو انجام دادم منم مثل اون فکر میکنم حق رو به کاراکتر منفی میدم... اما از ترس رسوایی سکوت میکنم. و این مسله باعث آزار من شده که ممکنه من واقعا آدم خوبی نیستم......

۱۳٩٤/٦/٢۸ :: ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

دقیقا اسمش گله هست... گله از روزگار... گله از سرنوشت... گله از خونه... گله از مردمانی که باهاشون در ارتباطی... گله از کشورت و محله و کار و حتی مهد و کلاس بچه ها... حتی گله از خود بچه ها... و در نهایت گله از خودت....

بعضی وقتا فکر میکنم خودم یه منبع گله هستم... و تمام گله های بالا به خودم برمیگرده....  در یه قسمت هایی از این ماجرا ممکنه من مشکل باشم و نقص رفتاری و برخورد داشته باشم اما در قسمت عمده اش سرنوشت حرف اول رو میزنه.... 

البته زیاد مطمئن نیستم... خیلی پیچیده هست.

۱۳٩٤/٥/۱٢ :: ۱:٠٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

سلام....

چقدر خوبه که جایی هست هنوز... با احساس راحتی بتونی حرف دل بگی و ترس از یه آشنای مزاحم نباشه....

۱۳٩۳/۱/۱ :: ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

ماهی سفره های هفت سین وضعشون بهتر از منه

۱۳٩٠/٧/۱٧ :: ٧:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

این روزا روزگارم با بزرگ کردن دو تا گل سپری میشه بنیامین که هفت ماه شده و شیطون دوبرابر یاسمن شیطونی میکنه و انرژی مصرف میکنه دوتا دندون درآورده و چهار دست و پا راه میره و میشینه و وشیطونی های پسرونه, گل مامان یاسمن خانومم هم بزرگ و خوشگل شده با پوست برنزه آفتاب سوخته البته رنگ پوستشو مطمئن نیستم خوشگل باشه ولی خوب رنگ خرمایی موهاشو سیاهی چشماش دل منو میبره, دستو پا شکسته حرفایی هم میزنه و منظورشو میرسونه. اما دونیای این کوچلو ها دنیای دیگه ای هست من فکر میکردم روزی مادر بشم خیلی هم دوست داشتم مادر بشم اما هیچ وقت فکر نمیکردم مادر دو تا کوچلو بشم بعضی وقتا سخته خسته میشم اما بیشتر اوقات از بودنشون لذت میبرم و با شادی هاشون شاد میشم. فعلا این برگ از زندگی اینطوری داره رقم میخوره تا بعد ببینیم چی پیش میاد. 

۱۳٩٠/٢/۱٠ :: ۳:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

١٨ اسفند ٨٩  ساعت ٩.١۵ پسرم دومین فرزندم به دنیا اومد اما چون خیلی زود به دنیا اومده بود  خیلی ضعیف بود و به نگهداری بیشتری احتیاج داشت الان یک ماه و نیمش هست و حالش خوبه خیلی هم شیطونه خدا رو شکر میکنم به خاطر دادن این گل پسر

۱۳۸٩/۱٢/۱٦ :: ۱:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

شب خوابیدم تو خواب دیدمت، قرار گذاشته بودیم انقلاب تو یه کافه، تو زودتر رسیده بودی منم با بقیه دوستان رسیدم، رنجور شده بودی،و لاغر به سختی شناختمت ولی شناختمت هنوز صدای با لهجت تو گوشمه هنوز صدات شیرین بود و دلنشین هنوز دوست داشتم خیلی زیاد، بهت گفتم که دوست دارم خیلی زیاد، آخه تو دوستم بودی، بغلت کردم با هم حرف زدیم زود میخواستی بری، من از خواب پریدم یه هو دلم گرفت یه هو دلم برات تنگ شد یه هو هواتو کردم، اس ام اس زدم جواب نیومد اومدم وبلاگت که برات پیام بذارم بگم دیدمت عکستو دیدم با یه نوار مشکی به نظرم شوخی اومد اما بقیه که بهت پیام داده بودن چیزه دیگه ای رو میگفتن، باورم نشد سخت بود آخه، اما انگار راسته راست بود تو دیگه اینجا نبودی تو جلو زده بودی از همه ما، دیگه این دنیا و زندگیش به گرد پاتم نمیرسن دلم گرفت دلم برات تنگ میشه امسال تو دومی بودی که پر کشیدی حالا بیشتر دلم میگیره. راستی آزاده از رفتنت خبر داره؟ 

درباره وبلاگ
رامیلا



موضوعات
 
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
 
 

كد ماوس