سلطان خوبان و گل یاسمن
۱۳٩٠/٧/۱٧ :: ٧:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

این روزا روزگارم با بزرگ کردن دو تا گل سپری میشه بنیامین که هفت ماه شده و شیطون دوبرابر یاسمن شیطونی میکنه و انرژی مصرف میکنه دوتا دندون درآورده و چهار دست و پا راه میره و میشینه و وشیطونی های پسرونه, گل مامان یاسمن خانومم هم بزرگ و خوشگل شده با پوست برنزه آفتاب سوخته البته رنگ پوستشو مطمئن نیستم خوشگل باشه ولی خوب رنگ خرمایی موهاشو سیاهی چشماش دل منو میبره, دستو پا شکسته حرفایی هم میزنه و منظورشو میرسونه. اما دونیای این کوچلو ها دنیای دیگه ای هست من فکر میکردم روزی مادر بشم خیلی هم دوست داشتم مادر بشم اما هیچ وقت فکر نمیکردم مادر دو تا کوچلو بشم بعضی وقتا سخته خسته میشم اما بیشتر اوقات از بودنشون لذت میبرم و با شادی هاشون شاد میشم. فعلا این برگ از زندگی اینطوری داره رقم میخوره تا بعد ببینیم چی پیش میاد. 

۱۳٩٠/٢/۱٠ :: ۳:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

١٨ اسفند ٨٩  ساعت ٩.١۵ پسرم دومین فرزندم به دنیا اومد اما چون خیلی زود به دنیا اومده بود  خیلی ضعیف بود و به نگهداری بیشتری احتیاج داشت الان یک ماه و نیمش هست و حالش خوبه خیلی هم شیطونه خدا رو شکر میکنم به خاطر دادن این گل پسر

۱۳۸٩/۱٢/۱٦ :: ۱:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

شب خوابیدم تو خواب دیدمت، قرار گذاشته بودیم انقلاب تو یه کافه، تو زودتر رسیده بودی منم با بقیه دوستان رسیدم، رنجور شده بودی،و لاغر به سختی شناختمت ولی شناختمت هنوز صدای با لهجت تو گوشمه هنوز صدات شیرین بود و دلنشین هنوز دوست داشتم خیلی زیاد، بهت گفتم که دوست دارم خیلی زیاد، آخه تو دوستم بودی، بغلت کردم با هم حرف زدیم زود میخواستی بری، من از خواب پریدم یه هو دلم گرفت یه هو دلم برات تنگ شد یه هو هواتو کردم، اس ام اس زدم جواب نیومد اومدم وبلاگت که برات پیام بذارم بگم دیدمت عکستو دیدم با یه نوار مشکی به نظرم شوخی اومد اما بقیه که بهت پیام داده بودن چیزه دیگه ای رو میگفتن، باورم نشد سخت بود آخه، اما انگار راسته راست بود تو دیگه اینجا نبودی تو جلو زده بودی از همه ما، دیگه این دنیا و زندگیش به گرد پاتم نمیرسن دلم گرفت دلم برات تنگ میشه امسال تو دومی بودی که پر کشیدی حالا بیشتر دلم میگیره. راستی آزاده از رفتنت خبر داره؟ 

۱۳۸٩/۸/٢۳ :: ٥:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

روزی یک مرد با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

 این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

۱۳۸٩/٧/۱۸ :: ۳:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

خوب اول باید از یه دوست به خاطر طراحی زیبای این وبلاگ تشکر و قدر دانی کنم واقعا زحمت کشیده از اینجا با صدای بلند میگم سپپاسس. اونم خیلی زیاد

۱۳۸٩/۳/۱٧ :: ٩:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

این گله منه

۱۳۸٩/۳/۱٦ :: ٧:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

از

 

 

به دنیا اومدن یاسمن 4ماه و نیم میگذره دخترم بزرگتر شده اما هنوز اولین روزی که به دنیا اومده یادم نرفته حدود یازده و رب به دنیا اومد و وقتی دادن بغل من یه دختر سفید روی لاغر و اخو و گشنه بود درهفت روزگیش متوجه شدم که زردی داره و در  بیمارستان به مدت سه روز بستری شد؛ اما خوب نشد تقریبا 4 بار ازش آزمایش خون گرفتند و هر دفعه درد زیادی کشید، یاسمن را تا حجامت بردم که باعث شد رنج بیشتری رو بکشه اما حدود چهل روزگیش کاملا شد. تا امروز دو دوره واکسن زده که واکنش هاش در حد طبیعی بود یه بارهم سرما خورده.  یاسمن موهاش شروع به ریختن کرده بود که بابای عزیزش سرشو ماشین کرد و یه پسر بچه تحویلم داد. یاسمن یه دندون در آورده و دومیش در شرف رویش، وقتی باهاش حرف میزنیم عکس العمل نشون میده موقعی هم که خوابش میاد خودش برای خودش لالایی میخونه. دخترم اولین عروسیشو 31 اردیبهشت رفت و از اونجا عادت قشنگ جیع زدن رو یاد گرفت، از بازی خم خم راست راست خیلی خوشش میاد و هر چیزی که به دستش برسه راست میبره دهنش. دوهفتست که غذای نیمه جامد بهش میدم و موز اصلا دوست نداره. یاسمن به پهلوها راحت میچره؛ رو شکم که میذاریم عقب عقب میره. یاسمن هر چی بزرگتر میشه رنگش برنزه تر میشه اولین مسافرتشو عید رفت سراب. موزیکال تختشو با توپ رنگارنگشو و ماهیا رو خیلی دوست داره اینم خلاصه ای از یاسمن خانوم

۱۳۸۸/۱۱/٢٤ :: ۸:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رامیلا      

بعد از یه مدت نسبتا طولانی اولین فرصتی هست که تونستم بیام به اینجا یه سری بزنم. در واقع هدیه قشنگمو خدا بهم داده و اونم الان خوابیده و به من استراحت داده در واقع یه فرشته تو خونه ما هست حضورش پر از انرژی و بودنش پر از برکت. امیدوارم لایق این هدیه زیبا باشیم.

 

درباره وبلاگ
رامیلا



موضوعات
 
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
 
 

كد ماوس